تبليغاتX
به سوي او

به سوي او

كاش...





کاش گفتن و شنیدن از تو سهم همه ثانیه ها باشد!

و یادآوریت همه دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه همه حرکتها شود!

کاش دردمان همیشه با توسل برتو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود!

کاش انتظار تو زنگی باشد که از نا فرمانیت بازمان دارد!

کاش به سان عاشورا که ضجه می زنیم بر مظلومیت امام شهیدمان بگرییم هر روز برغریبی امام زنده خویش!

کاش در اصرار به دعا مانند امور دنیوی در دعا برای آن وجود نازنین هم زود دست از دعا برنمی داشتیم!

کاش در ندبه های فراق با آن حضور مطلق کمی صادق باشیم !

کاش حال وهوای همیشه دلمان به رنگ نیمه شعبان باشد....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:58  توسط Z.T  | 

فرازهایی از مناجات شعبانیه امیرالمومنین علی ع



خداوندا!برمحمد وال محمد درود فرست وآنگاه که تو رافرامی خوانم دعایم رابشنو وآن دم که با توسخن می گویم صدایم رابشنو و آن لحظه که با تو رازو نیاز می کنم به من رونما! اینک من به سوی تو گریخته ام و درپیشگاهت ایستاده ام بینوا درحضور تو زار ونالان به درگاه تو وامیدواربه پاداشی که نزد تو دارم و تویی که می دانی در دلم چه می گذرد تویی که نیاز مرا میدانی تویی که راز درونم را می فهمی ... معبود من اگر مرا محروم سازی کیست که روزیم دهد؟ و اگر مرا خوار کنی کیست که یاریم کند؟معبود من از خشمت و فرودآمدن کیفرت به تو پناه می آورم . معبود من !اگر چه من سزاوار مهرت نیستم تو شایسته آنی که مرا ازبخشش فراگسترت کریمانه بهره مند سازی معبود من !گویی اکنون خود درپیشگاهت ایستاده ام و لطف این توکلی که برتوکرده ام بر سرم سایه گسترده است وتو انگونه که سزاوارتوست فرمان داده ای و مرا در عفو خود فرو برده ای ...معبود من ! در سراسر زندگی ام همواره نیکی ات برمن می نواخت پس به گاه مرگم نیز نیکی ات را ازمن دریغ مدار.معبود من !در زندگانی ام هرچه با من کردی زیبا بود پس چگونه از نگاه لطف تو در پی مرگم نا امید باشم ؟ معبود من انگونه که خود سزاواری کار مرا سامان بخش با بخشش افزون خویش مرا دریاب مرا: این گنهکار را که نادانی در گردابش فرو برده است . معبود من دراین دنیا برگناهانم پرده پوشیدی و من به این پرده پوشی در جهان دیگر محتاج ترم. تو که آن گناهان را برهیچ یک از بندگان صالحت فاش نساختی در هنگامه قیامت هم نزد گواهان رسوایم مساز.معبود من !بنده نوازی ات آرزوی مرا گسترد اما می دانم که عفو تو نیز بسی برتر از کارهای من است معبود من در آن روز که میان بندگانت داوری می کنی مرا به دیدار خود شاد گردان.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:34  توسط Z.T  | 

faezgoli





چندی پیش به سرم زده بود هوای شوخی های بچه گانه ای با دلم.

کسی از کنار کوچه ی دل رد شد فکر کردم دری به قلب زده

من که عادت نداشتم حتی فراری هم بودم؛

سالها خودم را محکمه می کردم به اینکه جرم سنگین دزدیدن دلی به دوش نکشم یا غارت شده دلي نباشم.

خلاصه که دل پیمان شکنی کرد ودامی ساخت. دامی که اصلا لیاقت اسارت ندا.چندي كوشيدم تا رهايي يابم دریغا که پر جرات تر از همیشه ایستادم و براي دل حوصله به خرج دادم كه چه اشتباهي كردم.

گفتم پای هر چه دل خواسته می نشینم،امروز تو را ای عقل سرزنش می کنم که چرا پاي پس كشيدي.

آوازه ی دل وشیطنتش همه جا پیچید. حتی قرار از خیلی ها دزدید. وای که همین جا بود،همين جا بود که دست دل خیلی ها روشد ، نقاب از رخساره آدمها کشیده شد و من و دلم فهميديم چقدر دنیا غریبه دارد .

همانها که تا دیروز پیمان یکی بودن بسته بودند امروز چندین نفر شده اند.

بگذریم ، قصه به جایی رسید که کسی از راه رسید و جمله ای گفت و اظهار به همدردي دلم كرد، حرفی که آتش را به زیر خاکستر کشید. دل اینجا باخته بود و عقل میدان به دست گرفت. هنوز کشاکش این دو ناتمام مانده که پای دیگری به بازی باز شد. آن که شايد رقيب دل بوده و شاید پناهنده ا ی به عقل،عقلی که خودش هنوز بلا تکلیفست و...

من هر چند هنوز با دل بودم ولی حق را به عقل دادم . شاید هم وظیفه ای به او سپردم . به او گفتم دل را ساکت کن و بگذار پناهگاه دیگری باشد. بگذار سنگ صبور آن یکی باشد،اين براي دل هم خوب بود . بیچاره دلم که هنوز نرسیده باید جور دلی کشد ، هنوز کودک است و بايد برای دلی بزرگتری کند .

قصه دلم عجیب است. او نه تنها عقل را به بازی گرفت که خودش را هم گم کرد. طفلکی

معلوم نیست کجا گیر کرده ولی می دانم آنقدر سخاوت دارد که محبتش دیگری را فرامي گيرد و نجاتش می دهد .

برای دلم دعا می کنم تا هر چه زودتر آرام بگیرد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:19  توسط Z.T  | 



آنگاه كه به حكم عقلانيت


دو نيمكره كوچك


دريايي از احساس را محدود مي كنند


چيزي نمي توان گفت


افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان


قدرت در دست اقليت است


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:29  توسط Z.T  | 

غزل هشت





اما تو اي بهترين


اي گرامي


اما تو بي شك عجيبي


مريم تر از مريم


آن زن كه زاييد طفل خدا را


پاكي تو


پاك و بزرگ و نجيبي


تو روح روييدني


سحر سبز جوانه


تو در خزان غم آلود زندان


چون صد سبو سبزنا


مژده صد بهاري


گم كرده هاي دلم را


كه تاريك


آينه روشن بي غباري


تو خوش ترين خنده سرنوشتي


اي باور وعده هاي خداوند


زيباترين گوشه هاي بهشتي...


اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:1  توسط Z.T  | 


مي آيدها

شب و روزت همه بيدار

كه آيد شايد،

كور شد ديده بر اين

كوره رهِ شايدها!

شايد-اي دل!-

كه مسيحا نفست

آمد و رفت!

باختي هستي خود

بر سر مي آيدها...(ح.پ)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط Z.T  | 



گل را تو گل گفتي

و گل،

گل شد...

ورنه گل نباتي بيش نبود،

روئيده بر كناره ي جاده ي قوي و قرارها

مشتاق نور و

رزق و روزي خويش!(ح.پ)

*****************
"بازي"

ما تماشاچياني هستيم،
كه پشت درهاي بسته مانده ايم!
دير آمديم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس مي زنيم،
شرط مي بنديم،
شك مي كنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونه يي ديگر در جريان است!(ح.پ)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:2  توسط Z.T  | 





+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:58  توسط Z.T  | 



** پيامك هايي به امام زمان **

صبحگاهان از دعاي عهد تو دم مي زنيم

شامگاهان با گنه آن عهد بر هم مي زنيم

*******

تفعل زدم نيمه شب به قـــــــرآن

كتابي كه از عرش شيرازه دارد


براي دلــــــــــــــم آيه صبر آمـد

ولي نازنين صبر هم اندازه دارد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:6  توسط Z.T  | 



رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.زن جوان:«يواش تر برو من مي ترسم»مرد جوان:«نه،اينجوري خيلي بهتره»زن جوان:«خواهش مي كنم من خيلي مي ترسم»مرد جوان:«خوب اما اول بايد بگويي كه دوستم داري»زن جوان:«دوستت دارم.حالا ميشه يواش تر بروني.»مرد جوان مرا محكم بگير»زن جوان:«خوب حالا ميشه يواش تر بري»مرد جوان:«باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بذاري آخه نمي تونم راحت برونم اذيتم مي كنه»روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار «دوستت دارم»را از زبان او بشنود.

دمي مي آيد و بازدمي مي رود اما زندگي چيزي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد كه نفس آدمي را مي برد.








نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد,

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت, ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد ,گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد,

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینید
دستیست که بر گردن یاری بوده است بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ....

(شهید دکتر علی شریعتی )



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:55  توسط Z.T  | 



تابلوي قلب قرمز

مادرخسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش كه منتظر بود،جلو دويد و گفت:مامان!مامان!وقتي من در حياط بازي مي كردم و بابا با تلفن صحبت مي كرد،تامي با ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد نقاشي كشيد.مادر عصباني به اتاق تامي كوچولو رفت.تامي از ترس زير تخت قايم شده بود.مادر فرياد زد:تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيك هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه كرد.10 دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و داخلش نوشته بود:مادر دوستت دارم!مادر در حالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.

تابلوي قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذيرايي روي ديوار است.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:15  توسط Z.T  |